1395-02-25 10:04
4408
0
31958
همسر اولین شهید مدافع حرم گلستانی؛

پیکر مطهر شهید تولی هنوز به وطن بازنگشته / من هنوز با خاطراتش زنده هستم و زندگی می‌کنم

پیکر مطهر شهید غلامعلی تولی هنوز بعد از گذشت سه سال از شهادتش به وطن بازنگشته و خانواده او همچنان چشم انتظار آمدن پیکرش هستند.

به گزارش گلستان ما، این بار از فرزندان خمینی(ره) می‌خواهیم سخن بگوییم، از فرزندان زهرا(س) که با درایت و ایمان به خدا برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) همراه می‌شوند. همان‌ها که 8 سال از مرزوبوم میهن اسلامی دفاع کردند امروز در دفاع از حرم زینب(س) راهی دیار غربت شده و به درجه رفیع شهادت نائل می‌شوند، رزمنده شهید، سرهنگ دوم غلامعلی تولی اولین شهید مدافع حرم استان گلستان و عضو تیپ ۶۰ زرهی عمار یاسر گنبد و پاسدار شهید قاسم تیموری که به‌تازگی به شهادت رسیده است.

پیکر مطهر شهید غلامعلی تولی هنوز بعد گذشت سه سال از شهادتش به وطن بازنگشته و خانواده او همچنان در انتظار آمدن پیکرش هستند.

من همیشه انتظار دیدنش را می‌کشیدم

شهید غلامعلی تولی به روایت همسرش بانو علی یاری. وی از آشناییش با شهید می‌گوید: "شهید تولی متولد 1347 بودند و من هم در روستای هم‌جوار محل زندگی آن‌ها زندگی می‌کردم. 18 سال بیشتر نداشت که از خانواده‌ام خواستند که با من ازدواج کنند. پدرم شرط ازدواج ما را اتمام دوران سربازی قرارداد.

شهید بااینکه سن کمی داشت مرتب به جبهه می‌رفت تا اینکه رسماً برای گذراندن خدمت سربازی عازم جبهه شد. بعد از گذران خدمت سربازی، من و شهید تولی در سال 1365 باهم ازدواج کردیم. سپس در سپاه شهرستان مینودشت و بعداً در تیپ ۶۰ زرهی عمار یاسر گنبد مشغول بکار شد. حاصل ازدواج ما سه فرزند است، مرتضی27 ساله و هادی 24 ساله و دخترم سمانه که آخرین فرزند ما است.

وی می‌افزاید: بعد ازدواجمان مرتب به جبهه می‌رفت و من و فرزندانم به‌تنهایی زندگی می‌کردیم. گاهی اوقات مأموریت‌هایی می‌رفت که سه ماه از او بی‌خبر بودیم. حتی نامه هم نمی‌فرستاد. اگر هم نامه‌ای می‌نوشت بعد از آمدن خودش به دستمان می‌رسید. من همیشه نگران و چشم‌انتظار بودم که کی برمی‌گردد. حتی بعد جنگ هم در مناطق جنگی خدمت می‌کرد. آبادان، شوش، بیشتر مناطق مرزی بود. من همیشه انتظار دیدنش را می‌کشیدم."

شیرین‌ترین لحظات عمرم را در کنار شهید گذراندم

همسر شهید تولی در ادامه از ارتباط بسیار عاشقانه‌ای که باهمسرش داشته می‌گوید: "همسرم وقتی برای مرخصی می‌آمد جبران همه نبودن‌هایش را می‌کرد. هرگز من را با اسم صدا نمی‌زد. همیشه اسم من عزیز بود و من هم با همین اسم صدایش می‌کردم. مهربانی، بهترین و شیرین‌ترین هدیه‌ای بود که به من می‌داد. شیرین‌ترین لحظات عمرم را در کنار شهید گذراندم.

وی به خاطراتش با شهید اشاره می‌کند و می‌افزاید: تمام زندگیم با شهید شیرین و خاطره‌انگیز بود. یکی از جالب‌ترین خاطراتمان زمانی بود که در شهرستان گالیکش زندگی می‌کردیم، دو فرزند داشتیم که سه و یک‌ساله بودند. شهید تولی به مأموریتی سه‌ماهه رفته بود. من نه نامه‌ای از او دریافت کرده بودم و نه تلفنی زده بود.

یک روز فرزندانم را در منزل گذاشتم و به‌قصد خرید نان به سر کوچه رفتم. داخل کوچه که شدم از دور مردی را دیدم که یک ساک به روی دوشش گذاشته بود و با ریش‌های بلند به سمت من می‌آمد. توجه نکردم تا اینکه با صدای بلند مرا عزیز صدا کرد! متوجه شدم که تولی ست! باور نمی‌کردم زیرا خیلی در این چند ماه سختی‌کشیده بودم. متوجه نبودم که داخل کوچه‌ام، خودم را به سمتش انداختم و هر دو شروع به گریه کردیم. تا اینکه خانمی در را باز کرد و گفت چی شده؟ تولی گفت هیچی خانم همسرمه. با همین حال گریه به خانه رسیدیم. من به‌قدری هیجان داشتم که یادم رفت برای چه بیرون آمده بودم. نان هم نگرفتم! بعدازاینکه چند سال در گالیکش زندگی کردیم به گنبد آمدیم و الان 15 سال هست که در گنبد زندگی می‌کنیم. همسرم کسی بود که همیشه به فامیل کمک می‌کرد. همیشه منزل هر یک از اقوام که می‌رفتیم حتی شده چند عدد نان، شیرینی، گوشت و... می‌گرفت و بعد به آنجا می‌رفتیم."

من هنوز با تولی و خاطراتش زنده هستم وزندگی می‌کنم

همسر شهید تولی در بخش دیگر خاطراتش می‌گوید: "وقتی شهید تصمیم به رفتن گرفت من خیلی ناراحتی می‌کردم. ایشان سعی می‌کرد دل من را به دست بیاورد تا رضایت دهم. حتی به من گفته بود دعا کن رفتم شهید شوم! این من را بیشتر اذیت می‌کرد. تا یک هفته به من بیشتر از قبل توجه داشت. دیدم نمی‌توانم جلوی رفتنش را بگیرم بالاخره رضایت دادم. در 22 اردیبهشت سال 1392 اعزام شد و پنج روز بعد در 27 اردیبهشت به شهادت رسید. ما تا یک ماه خبر نداشتیم. پیکرش هنوز که هنوزه به وطن بازنگشته. بعد شهادتش حالم دگرگون‌شده بود و خیلی مریض‌احوال بودم. اصرار کردم تا من را به محل شهادتش ببرند. رفتم و آنجا را از نزدیک دیدم. سپس برای زیارت به حرم حضرت زینب(س) رفتم و خواستم از خانم زینب بخواهم که همسرم را به من بازگرداند. اما نتوانستم و در برابر عظمت این بی‌بی هیچی نخواستم. حتی به این قصد به کربلا رفتم که از امام حسین(ع) همسرم را طلب کنم اما در مقابل آقا هم‌زبانم بند آمد و چیزی نخواستم و برگشتم. اما عنایت کردند و حالم بهتر شد. صبرم بیشتر شد. الآن هم فقط می‌خواهم تا حداقل پیکرش به وطن بازگردد. من هنوز با تولی و خاطراتش زنده هستم وزندگی می‌کنم."

فرزندم غلامعلی همیشه به من سر می‌زد

وقتی پای صحبت مادر شهید تولی می‌نشینی آنچه از فرزند شهیدش بر زبان می‌آورد فقط صداقت و مهربانی اوست. او تأکید دارد که فرزندانش را با لقمه حلال بزرگ کرده است. بانو خدیجه بهشتی می‌گوید: "دارای 5 فرزند بودم، 4 پسر و یک دختر. بچه‌ها خیلی کوچک بودند که پدرشان از دنیا رفت و من باکار کشاورزی این فرزندانم را بزرگ کردم. غلامعلی فرزند چهارمم بود. ما در روستای یورت زینل از روستاهای شهرستان گالیکش زندگی می‌کردیم. شهید در دوران کودکی گوسفندان را به چرا می‌برد. من با سختی فرزندانم را بزرگ کرده‌ام. او خیلی مهربان و باخدا بود. همیشه به من سر می‌زد و دست‌پر می‌آمد."

پاسدار شهید قاسم تیموری در آذرماه 1394 تصمیم می‌گیرد به سوریه اعزام شود. 22 آذرماه به سوریه پرواز می‌کند و در 6 دی‌ماه 1394 به شهادت می‌رسند.

با انتخاب افراد ولایت مدار از دیانت خود پاسداری کنید

پاسدار شهید قاسم تیموری فرمانده یگان تخریب در وصیت‌نامه‌اش می‌گوید: "خداوندا! تا جهان هستی برقرار است، نعمت ولایت را بر سر ما مستدام بدار، چون سیاست ما عین دیانت ماست. با انتخاب افراد ولایت مدار از دیانت خود پاسداری کنید. امام حسین(ع) سفینه نجات بشریت از جور ظلم است. پس عاشورا را با شناخت کامل و با چنگ و دندان حفظ کنید. اگر می‌خواهید عزت داشته باشید تا دشمن از شما بترسد امربه‌معروف و نهی از منکر را فراموش نکنید، وگرنه دشمن هم از شما حساب نمی‌برد. آن‌وقت ذلت شروع می‌شود."

دختر شهیدی تیموری از پدرش می‌گوید: "پدرم در پادگان جعفرآباد تیم 45 بخش مهندسی جوادالائمه در قسمت یگان تخریب فعالیت داشتند و چهار سال بود که فرمانده یگان بودند. سال 1366 جذب سپاه پاسداران می‌شوند و یک سال بعد ازدواج می‌کنند و متولد 1350 هستند." زینب تیموری فرزند شهید تیموری از زمانی می‌گوید که پدرش تصمیم به رفتن می‌گیرد: "پدرم از خیلی وقت پیش تصمیم به رفتن به سوریه را داشت، تا اینکه از 21 آذرماه سال 1394 تصمیمش جدی می‌شود." وی می‌افزاید: "هیچ‌وقت گذرنامه پدرم گم نشده بود اما همان روزها هر چه به دنبال گذرنامه‌اش می‌گشت پیدا نمی‌کرد. تا اینکه به تهران رفت و مجدداً گذرنامه گرفت. پدرم موفق می‌شود در 22 آذر 1394 به سوریه اعزام شود. در 4 دی‌ماه با عمویم تماس داشت تا اینکه یکی دو روزی از پدرم بی‌خبر بودیم. مادرم دل‌شوره داشت و بی‌قرار بود. انگار به او الهام شده بود که پدر شهید شده و به خاطره‌ها پیوسته. تا اینکه در 6 دی خبر شهادتش را آوردند. 9 دی‌ماه در مراسم وداع با شهدا در گرگان تشییع شد و در امامزاده روشنک روستای شموشک اولیا خاک‌سپاری شد."

گوشتان به دهان رهبری باشد بدانید که ذلت در آن نیست

این شهید بزرگوار در قسمتی دیگر از وصیت‌نامه‌اش اشاره دارد: "گوشتان به دهان رهبری باشد. بدانید که ذلت و ضرری در آن نیست. برای ریاست جمهوری فرد سست و ترسو را انتخاب نکنید. بدانید که سست گرایان با شعار مردم‌فریب حمایت از ملت می‌آیند و بعد انتظار ملت را با عهدنامه ترکمن چای به باد می‌دهند. قدر اسلام عزیز را بدانید و انقلاب را پاس بدارید."

ما ناراحت بودیم اما پدرم خوشحال بود و بیشتر صحبت از عاشورا می‌کرد

شهید تیموری دو فرزند از خود به یادگار گذاشته است. پسرش سبحان 25 ساله و دخترش زینب 19 ساله که هر دو دانشجو هستند. سبحان تیموری از لحظات رفتن پدر می‌گوید از لحظاتی که اصرار می‌کند تا انگیزه رفتن پدر به سوریه را بداند. سبحان می‌گوید: "از پدرم پرسیدم که به چه دلیل می‌خواهی بروی؟ پدرم گفت: در این رابطه بارها فکر کردم و با خود گفتم اگر امروز من برای دفاع از حرم زینب(س) حرکت نکنم قطعاً اگر در زمان امام حسین(ع) هم بودم امام را تنها می‌گذاشتم و جزو افرادی می‌شدم که وقتی امام(ع) مشعل‌ها را خاموش کردند و فرمودند: هرکسی دوست دارد برود، من هم می‌رفتم ! اما امام به آن‌هایی که مانده بودند جایگاهشان را از لای دو انگشت‌نشان دادند." فرزند شهید می‌افزاید: "من و خانواده دیگر حرفی نداشتیم چون فکر کردیم که حتماً پدرم آن جایگاه را دیده بود که راهش را انتخاب کرد و این‌همه اصرار به رفتن داشت. ما ناراحت بودیم که دارد می‌رود اما پدرم خوشحال بود و بیشتر صحبت از عاشورا می‌کرد."

فرزندان روح ال.. بارها عاشورا را درصحنه‌ی جنگ با کفار تجربه کرده‌اند. الگوی آنان حسین(ع) است. مادران، همسران و خانواده‌های آنان زینب وار در فراغ مردان بی‌ادعای خود طبق صبر را گسترده‌اند زیرا که ایمان‌دارند شهدایشان از بهشتیان بودند و به بهشت بازگشتند. برای شادی روحشان صلوات.

نویسنده: رقیه بشارت نیا

انتهای پیام/

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری گلستان ما در وب سایت منتشر خواهد شد

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد

© کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب گلستان ما با ذکر منبع امکان پذیر است.